ابرویی بالا دادم و گفتم :-خوبه پس الان یه آدم پررو دیدی.سری تکون داد و گفت :--با تو بخوام بحث کنم تا فردا صبح باید بایستم اینجا.. خستم بریم خونه دیگه..رفت جلو.. من هنوز سر جام ایستاده بودم که برگشت سمتم و گفت :--پس تو نمیای ؟سری تکون دادم و گفتم :-نه ممنون..خودم میرم..--بچه بازیو بذار کنار مهرنوش.. این وقت ظهر تنها چجورمیخوای بری تا خونه..ما که یه مسیریم باهم میریم دیگه..-نه اصلا دوست ندارم توی محل یکی ما رو کنار هم ببینه هزار تا حرف در بیارن..شونه بالا داد..--خب ببینن چی میشه مگه ؟جلوتر از اون راه افتادم .. صدای قدمهای تندش رو پشت سرم حس میکردم.-خوش ندارم برامون حرف در بیارن..--ولی من مشکل ندارم.. فوقش حرف در بیارن منم میگیرمت مشکلی که نیست..یهو برگشتم سمتش..اونقدر سریع که ایستاد و دیگه قدمی برنداشت..-منم اونقدر مونده ی شوهرم که تا تو اومدی میگم با اجازه بزرگترا بله..لبخندی زد..--شایدم گفتی خب..پوفی کردم..-اوه گرسنگی مردم.. فعلا..سریع از پاساژبیرون رفتم و خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم. جز من یه دختر جوون دیگه روی صندلی های انتظار اتوبوس نشسته بود و ازاین بابت خوشحال بودم که تنها نیستم . نشستم کنارش و هندزفری هامو توی گوشم گذاشتم..آرمان با ماشینش با سرعت بالایی از جلوم رد شد و رفت..گرد و خاکی به پا کرد و دختری که کنارم نشسته بود فحشی داد و گفت :--انگار نمیتونن درست رانندگی کنن..خن
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی
تاريخ: دوشنبه
23 بهمن
1396 ساعت: 14:02